Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 1 تیر ماه سال 1387


خروسی
به نوک مرغی
دل بست
.
هر صبح
سپیده که می زد
برایش آواز می خواند
.
مرغ اما،
نوکش را
به هر چیزی که دید
آلود
.
خروس
خاموش
در خود شکست
و از آن نوک
دل
گسست
.
.
.
پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید.

احتراز یعنی چه؟
دهخدا:
احتراز. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) : پرهیز کردن . پرهیزیدن . خویشتن را از چیزی نگاه داشتن .

این که آدمی با چه کسی نشست و برخاست کند و با چه کسی مشورت کند ، با کی درد دل کند خیلی مهم است و نکته ها دارد.
اما اینکه با چه کسی ننشینی و به کی دل نبندی و چشم امید نداشته باشی باید از همین چند بیت شعر حافظ درس گرفت و به گوش جان شنید .

مصاحب ناجنس کسی است که قرابت فکری یا ذهنی یا تحصیلاتی با تو ندارد یا اینها را دارد ولی ناجنس است به این معنا که جنس ندارد، اصالت ندارد، ذات ندارد. ذاتش زیبا نیست، سالم و پاک و قابل دیدن نیست. از ذات و کنه کرخت و شلخته و ناپاک و خراب است. به هیچ چیز استواری ندارد.

احتراز کن . پرهیز کن. خود را بپا. خویشتن را نگه دار از هم صحبتی و همراهی یا همدلی با این فرد. خود را آلوده اش نکن.


دوباره خواجه می گوید:

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و ایمن گذر از اهرمنان

اهرمنان چونان راهزنان در کمین آدمیان، در کمین من و تو بنشسته اند. بپا که تنها نمانی و این راه پر پیچ و خم زندگانی را بی دوست نپویی. بگرد و دوستی زلال از سلاله مردان خدایی و اهورایی - از آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند- از آنان که نفس شان راهگشاست- بیاب و دست از دامنش مدار تا ایمن از این راه بگذری.

حذر کن ای دوست. به هر جایی مرو و با هر کسی منشین و هم سخن مشو.

سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387

در قفس گم شده احساس پریدن

شاید

آسمان تشنه پرهای کبوتر باشد

اندکی مکث بپاشید به فریاد سکوت

ضربان نفس چلچله پژمرده

مراقب باشیم

نسخه گنج رهایی ننویسد کرکس

خبر آورده کلاغی که:

سیاهی زیباست!

و قناری

نقطه ی وسوسه ی انسانهاست!

"جغد" اندرز دهد نسل چکاوکها را

که غزل را به عزا بفروشند

روبهی خطبه ی بیچارگی انسان را

چه وقیحانه تلفظ میکرد

فکر میکرد که سر منشاء نیکی ها اوست

و وقیحانه تصور میکرد

که بلاواسطه نزدیکتر از من به من است!


این شعر از "عاکف" به آدرس زیر گرفته شده است.
http://roodkhooneh.blogfa.com/

یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386


صدای سلطان و صدای آزادی
اکبر گنجی - یکشنبه 19 اسفند 1386 [2008.03.09]


اصلاح طلبان طرفدار شرکت در انتخابات بر سر یک نکته اجماع دارند: اصلاح طلبان در مجلس هشتم حداکثر به عنوان ‏یک اقلیت حضور خواهند داشت، برای اینکه سلطان پیشاپیش دوسوم مجلس آینده را از آن خود کرده و خیالش آسوده است ‏که "مجلس سلطانی" دیگری در اختیار خواهد داشت. با توجه به این واقعیت تلخ، این پرسش نیاز به پاسخ دارد: مدافعان ‏آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، برابری و اصلاحات مسالمت آمیز، به چه دلیل یا دلائلی باید در انتخابات شرکت کنند و ‏مردم را هم به شرکت در انتخابات دعوت نمایند؟ آیا شرکت در انتخابات برای فرستادن عده ای به مجلس است تا یک اقلیت ‏در برابر اکثریت مجلس آینده تشکیل دهند؟ این اقلیت قرار است چه کند که برای فرستادن آنها به مجلس مردم باید در "شبه ‏انتخابات تقلبی سلطانی" شرکت کنند؟ نکات زیر راهی است برای پاسخگویی به این پرسش:‏

‏1-‏‎ ‎مجلس دو وظیفه ی مهم بر دوش دارد.اول قانون گذاری. دوم نظارت بر دیگر قوا. اقلیت اصلاح طلب مجلس آینده ‏امکانی برای عملی کردن این دو وظیفه ی قانونی ندارد. ‏

‏2-‏‎ ‎وقتی یک حزب یا یک فرد داوطلب نمایندگی مجلس می شود، برنامه ای را به مردم ارائه می کند و به آنها می گوید اگر ‏به ما رأی دهید، این برنامه را تصویب و عملی خواهیم کرد. اصلاح طلبان هیچ برنامه ای برای مجلس آینده به مردم ارائه ‏نکرده اند و هیچ وعده ی عملی مشخصی هم به مردم نداده اند. فرض کنیم سیاست و فرهنگ و اجتماع و علم و آموزش از ‏نظر مردم فاقد اهمیت باشند و آنها فقط به مسائل اقتصادی بیندیشند و رفع مشکلات اقتصادی مسأله ی اصلی آنها باشد. آیا ‏کاندیداهای فعلی اصلاح طلبان می توانند به مردم وعده دهند اگر به ما رأی دهید و ما به مجلس راه یابیم : تورم را کنترل و ‏کاهش خواهیم داد، بیکاری فزاینده را کنترل و سالانه فلان درصد شغل ایجاد خواهیم کرد، با فقر و نابرابری شدید موجود ‏از طریق تصویب این برنامه ها مبارزه خواهیم کرد، قدرت مطلقه ی دولت را با خارج کردن نفت از چنگ اش و سپردن ‏آن به مردم، کاهش خواهیم داد، حجم نقدینگی را فلان درصد کاهش خواهیم داد و غیره. نمایندگان اصلاح طلب برنامه ای ‏برای این مشکلات ندارند، یا اگر هم داشته باشند، به مردم ارائه نکرده اند. دلیل امر روشن است : امکان تصویب هیچ ‏برنامه ای توسط اصلاح طلبان در مجلس وجود ندارد، هیچ وعده ای را نمی توان عملی کرد.‏

‏3-‏‎ ‎اصلاح طلبان گفته اند می خواهند "یک اقلیت قدرتمند و موثر" در مجلس هشتم داشته باشند. اقلیت اصلاح طلب مجلس ‏سلطانی هفتم نه قدرتمند بود و نه موثر. تغییر چه متغیرهایی باعث شده است که اقلیت اصلاح طلب مجلس هشتم به "یک ‏اقلیت قدرتمند و موثر" تبدیل شود؟ آیا کاندیداهای اصلاح طلبی که قرار است به مجلس آینده راه یابند، از جهت خاصی بر ‏نمایندگان اصلاح طلب مجلس هفتم برتری دارند؟ ‏

‏4-‏‎ ‎در پرتو مقدمات یاد شده باید به یک پرسش پاسخ گفت: مردم به چه دلیل یا دلایلی باید در "شبه انتخابات تقلبی سلطانی" ‏شرکت کنند؟ به نظر برخی از اصلاح طلبان، باید از مجلس به عنوان یک "تریبون" برای طرح نظرات اصلاح طلبان ‏استفاده کرد. رادیکال ترین گروه اصلاح طلب برای توجیه شرکت مردم در انتخابات گفته است : باید در انتخابات شرکت ‏کرد تا برخلاف خواست اقتدارگرایان(یعنی خواست سلطان)، "مجلسی یکدست و یک صدا" شکل نگیرد. ورود نمایندگان ‏اصلاح طلب به مجلس، مجلس را چند صدایی خواهد کرد. فرض کنیم مجلس تریبون طرح نظرات اصلاح طلبان باشد. ‏فرض کنیم مردم باید به عده ای رأی دهند تا به مجلس رفته و نظرات اصلاح طلبان را از تریبون مجلس به اطلاع همگان ‏برسانند. اما عملی کردن این خواست متکی بر دو پیش شرط است:‏

الف- وجود برنامه های مدون سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، قضایی، نظامی اصلاح طلبانه.‏
ب- وجود نمایندگانی که حاضر باشند در مجلس به عنوان صدایی در برابر صدای سلطان عمل کنند. یعنی باید نمایندگانی ‏آگاه و شجاع وجود داشته باشد که حاضر باشند این پروژه را دنبال کنند. آری اگر نمایندگان اصلاح طلب و شجاعی وجود ‏داشته باشند که حاضر باشند در مقابل صدای سلطان صدایی حق طلبانه بر آورند، مجلس چند صدایی خواهد شد. آیا چنین ‏افرادی در میان کاندیداهای اصلاح طلبان وجود دارند؟‏

نگاهی به لیست اصلاح طلبان در سراسر کشور ما را با پاسخ منفی روبرو می کند. کافی است دوستان از میان کاندیداهای ‏اصلاح طلب فقط چند تن را به مردم معرفی کنند که در طول سه دهه ی گذشته به سرکوب جامعه مدنی، زندانی کردن ‏آزادیخواهان، اعدام ها و تجاوزات دولت اعتراض کرده باشند. کدامیک از اینان حتی یک بار به زندانی کردن ها اعتراض ‏کرده باشد. اعتراض به سرکوب های دهه ی 60 و اعدام ناجوانمردانه ی چند هزار زندانی در تابستان 67 پیش کش، چرا ‏به بازداشت زنان، معلمان، کارگران، دانشجویان، اقلیت های مذهبی، اقلیت های قومی و غیره در دوران پس از اصلاحات ‏اعتراض نکرده اند و نمی کنند؟ کدامیک از اینان در سه دهه ی گذشته از آزادی و دموکراسی و حقوق بشر دفاع کرده ‏است؟ آیا افرادی که هیچگاه چنین نکرده اند، پس از رفتن به مجلس چنین خواهند کرد؟ کدامیک از اینان جرات و شجاعت ‏آن را خواهد داشت که از تریبون مجلس حکم سنگسار را به دلیل "وهن دین" و "تعارض با حقوق بشر" رد کند و خواهان ‏لغو آن از قانون مجازات اسلامی شود؟ تازه این به شرطی است که واقعاً اینان با این نوع مجازات مخالف باشند و آن را ‏موجب وهن دین و نقض حقوق بشر بدانند. کدامیک از اینان شجاعت آن را دارد که در مقابل گنجاندن حکم ارتداد در قانون ‏مجازات اسلامی بایستد و بگوید: "این حکم شاید به دلائل سیاسی در صدر اسلام توجیه پذیر بوده است، اما مطابق معیارهای ‏بشر کنونی این حکم، حکمی غیر اخلاقی، غیر عقلانی، غیر انسانی، غیر عادلانه و ناقض حقوق بشر است.امروز، ایمان ‏متکی به عقلانیت و اخلاق حافظ دیانت است، نه درفش سلطانی". شجاعت چیزی نیست که پس از رفتن به مجلس به ‏نمایندگان اصلاح طلب تزریق شود. زندگی و گذشته افراد نشان می دهد که شجاع و اهل مبارزه هستند یا نه. کدامیک از ‏اینان هم اکنون حاضراست به زندانی شدن غیر قانونی منصور اسانلو، احسان منصوری، احمد قصابان، مجید توکلی، و... ‏رسماً اعتراض کند؟

از سوی دیگر، آیا تک تک فعالین سیاسی ایران بیش از تمام نمایندگان اصلاح طلب مجلس هفتم علیه "دولت احمدی و ‏مجلس سلطانی" سخن نگفته اند و صدای خود را به گوش دیگران نرسانده اند؟ سایت عباس عبدی را با مجموعه سخنان ‏تمام اقلیت اصلاح طلب مجلس هفتم مقایسه کنید، این مدعا تثبیت خواهد شد. از عصاره ی تمام کاندیداهای اصلاح طلب یک ‏عیسی سحر خیز بیرون نمی آید تا مجلس هشتم را "چند صدایی" کند. صدای دانشجویان معترض دانشگاه شیراز را با ‏صدای آن کاندیدای اصلاح طلبان در تهران مقایسه کنید که وقتی در دانشگاه مورد اعتراض دانشجویان قرار می گیرد که ‏برای تأئید صلاحیت توبه نامه نوشته ای، پاسخ می دهد :من نوشته ام همیشه به ولایت مطلقه فقیه اعتقاد نظری و التزام ‏عملی داشته ام و خواهم داشت، اینکه توبه نامه نیست. این تازه وضع تهران است که نمایندگانش همیشه نقشی تعیین کننده در ‏سیاست های مجلس داشته اندو چشم نمایندگان شهرستانی به آنها دوخته است.‏

‏5-‏‎ ‎فرض کنیم نمایندگان شجاعی وجود دارند که حاضرند در مجلس آینده صدایی را در برابر صدای خودکامه گان بلند کنند ‏تا به گوش سلطان برسد و سلطان چاره ای جز شنیدن این صدا و گفت و گو با صدای جامعه ای که تک صدایی نیست ‏نداشته باشد. اما بازهم سلطان این صدا را نادیده خواهد گرفت، همانطور که "صدای 22میلیون نفر"ی را که طی دو دوره ‏انتخابات به خاتمی رأی دادند، نادیده گرفت. نه خاتمی توانای رساندن چنان صدایی بود و نه سلطان حاضر به شنیدن آن. ‏صدایی که هیچ پیامد عملی ای از آن بروز نمی کرد. تردیدی وجود ندارد که اکثریت مردم ایران به دلائل مختلف از نظام ‏سیاسی ناراضی اند و خواهان تحول و دگرگونی مسالمت آمیزاند. اما در نظام سلطانی، صدای فرد یا افرادی که فقط "یک ‏رأی کاغذی" را پشتوانه ی خود داشته باشند، توسط سلطان شنیده نخواهد شد. این صدا وقتی شنیده خواهد شد، که متشکل ‏شود، سامان بیابد، توان بسیج اجتماعی داشته باشد، و در صورت لزوم از طریق نافرمانی مدنی خود را به رخ کشد. پایگاه ‏اجتماعی داشتن چیزی جز این نیست. در این صورت صدای مخالفان شنیده خواهد شد و سلطان مجبور خواهد شد تا در ‏پشت میز با این صدا وارد مذاکره و چانه زنی شود. میز مذاکره محصول پایگاه اجتماعی متکی به بسیج اجتماعی است. ‏دیدارهای فعلی سران اصلاح طلب با سلطان (به گفته همان سران: "مقام معظم رهبری و رهبر فرزانه انقلاب")، نه مذاکره، ‏که خواهش و تمناست، نه دادن و گرفتن، که بیعت و اعلام دائمی اعتقاد نظری به ولایت مطلقه فقیه و التزام عملی به آن ‏است. امری که همیشه از سوی رهبر مشکوک تلقی خواهد شد و سلطان دوباره از آنها خواهد خواست تا برای اثبات ‏وفاداری، با غیر خودیها (یعنی اصلاح طلبان واقعی) مرزبندی کنند و آنان دائماً چنین می کنند.‏

نتیجه: شرکت در انتخابات و فرستادن کاندیداهای فعلی اصلاح طلبان به مجلس، مانع تشکیل "مجلسی یکدست و یک صدا" ‏نخواهد شد. "تحریم انتخابات شبه تقلبی سلطانی"، صدایی است در برابر صدای سلطان که بدنبال شرکت گسترده ی مردم ‏در فریضه جهاد دشمن کوب خویش است. به جای بیعت با سلطان، باید به سلطان گفت: "نه".

این مقاله در تاریخ 16 اسفند 86 از آدرس زیر گرفته شده است:

http://www.roozonline.com/archives/2008/03/post_6533.php

دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386

کوروش بزرگ بنیاد گذار کشور ایران ، مردی که عموم تاریخ نگاران او را «اندیشمند ، دادگستر و مهربان » توصیف کرده اند در مارس سال 530 پیش از میلاد ــ 9 سال پس اعلام امپراتوری ایران درگذشت . وی یازده سال پس از ایجاد دولت واحدی از سه طایفه مهاجر قوم آرین - پارس ، ماد و پارت - شهر بابل ( در جنوب عراق امروز و پایتخت یک امپراتوری به همان نام) را تصرف و در آنجا در اکتبر سال 539 پیش از میلاد ایجاد امپراتوری مشترک المنافع ایران را اعلام کرده بود.
امپراتوری ایران در زمان کوروش که نام او در غرب با قلب تلفظ حروف یونانی ، سیروس و سایرس ، تلفظ می شود از هند تا مرمره و از سیحون (سیر دریا ) تا دریای سرخ امتداد داشت . کوروش برای اخراج طوایف آرال که در آسیای میانه وارد سرزمین های امپراتوری پارسها( تاجیکستان امروز و نواحی اطراف) شده بودند به این منطقه رفته بود که به سوی او که سوار بر ارابه بود و سربازانش را در میدان جنگ هدایت می کرد زوبینی پرتاب شد و عمر وی پایان یافت. با وجود درگذشت کوروش ، سربازان او جنگ را بردند . آرالی ها تمدنی عقب مانده و غیر قابل قبول برای ایرانیان داشتند و کوروش مایل به آلوده شدن ایرانیان به این تمدن از جمله همبستر شدن با زنانشان مقابل چشم دیگران نبود.
موسس و پدر کشور ایران که مادرش ماد و پدرش پارس بود در میدانهای جنگ،همیشه در میان سربازان بود و از آنان جدا نمی شد و جان خود را بر سر همین روش گذارد . او بارها گفته بود که نباید سرباز جان برکف نهد و بجنگد و افتخار پیروزی نصیب شاه شود که دور از میدان جنگ در چادر خود درمیان نیروهای محافظ و اسبان آماده برای فرار می آساید.
جنازه کوروش همچنان که وصیت کرده بود به پاسارگاد پارس منتقل و مدفون شد و آرامگاه او تا به امروز باقی مانده است و پس از وی پسرش کامبیز دوم ( کامبوزبا ، کمبوجیا - کمبوجیه هم تلفظ شده است ) بر جای او نشست که مصر را ضمیمه امپراتوری ایران کرد.
کوروش هنگام تعیین محل دفن خود از این که برای مدتی بسیار طولانی جسد او قطعه زمینی را از ثمر دادن باز می دارد از مردم ایران ( قبلا ) پوزش خواسته بود.
کوروش جهانی فکر می کرد و همه ملتها را متساوی الحقوق می دانست و عقیده به ایجاد یک دولت جهانی داشت تا جنگها و خونریزی ها پایان یابد و یک قانون واحد حاکم بر روابط ملتها باشد . اعلامیه او پس از فتح بابل که سلطانش به آزار دادن سایر ملل و نیز اتباع خود شهرت داشت، نخستین منشور ملل متحد شناخته شده و نگهداری می گردد.
کوروش پس از تصرف هرسرزمین که می کوشید با کمترین تلفات انسانی صورت گیرد ، رهبری آن ملت را تغییر نمی داد، آداب و قوانین و دین ایرانیان ( آیین زرتشت) را به آنان تحمیل نمی کرد . وی شورائی از این رهبران به ریاست خود تشکیل داده بود و امپراتوری او در حقیقت یک جامعه مشترک المنافع بود و شرط عضویت در این جامعه دادن آزادی به مردم خود ، بر قراری حکومت قانون ، منع بردگی و قطع ظلم و تعدی بود. ارتش کوروش سربازان اسیر را به بردگی نمی فروخت و اموال ملت مغلوب را مصادره و غارت نمی کرد . یهودیان در کتاب مقدس خود کوروش را آزادیبخش و او را یک مسیح خوانده اند. کوروش اسیران یهودی دولت بابل را آزاد کرد و به وطن خود بازگردانید و با پول ایران شهرهایشان را که به دست سلطان بابل ویران شده بود مرمت و نوسازی کرد.
طبق نوشته برخی از مورخان ، فوت کوروش در چهارم مارس اتفاق افتاد.

به نقل از : دکتر انوشیروان کیهان زاده www.iranianshistoryonthisday.com

شنبه 27 بهمن ماه سال 1386


لحاف کهنه زال فلک شکافته شد

و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد

و دشت کنون سرد و غریب و خاموش است

آهای لحاف پاره خود را به بام ما متکان

که گر چه پنبه ما را همیشه آفت خورد

و دشت سوخته از پنبه سپیده تهی ست

جهان به کام حریفان پنبه در گوش است.

استاد فریدون مشیری
چهارشنبه 17 بهمن ماه سال 1386


وداع با جمهوری
فربد طلایی farbodtalaee@gmail.com - چهارشنبه 17 بهمن 1386 [2008.02.06]


رد صلاحیت بسیاری از چهره های سیاسی دیروز حاکمیت، خبر از تحولی جدی است در ساختار باورهای رهبری ‏نظام جمهوری اسلامی. ایشان در چندین نوبت در سخنرانیهای اخیر خود حکومت اسلامی را بیشتر از جمهوریت نظام ‏توصیه کردند. البته وزنه حاکمیت اسلامی سالهاست به نفع اسلامگرایان چرخیده و موجب دور شدن بسیاری از صحنه ‏سیاست شده است اما این روزها شاهد بیرون راندن بسیاری ازمذهبیون چند آتشه دیروز و اصلاح طلب امروز هستیم ‏که به وقت انقلاب، انقلابی بودند و به وقت جنگ، رزمنده؛ حالا هم که به قول عده ای همه کاره.‏

حیات فردای حاکمیت به اشاره رهبری، در گرو حاکمیت اسلامی است و نه جمهوریت آن. آگاهان می دانند این پسوند ‏در قالب نام هیچگاه منتفی نخواهد شد، همانطور که در سوریه و عراق صدام، پاکستان و افغانستان هم این پسوند زیبا ‏را استفاده کردند اما در عمل، حاکمیت مردم را هم هیچگاه برنتابیدند. جان جمهوریت نظام ایران در دست ‏اسلامگرایان متعصب، سالهاست که به ستوه آمده است و بعد از بیست و نه سال تنش و بی مهری با این اصل محترم و ‏آبرودار، معنی و معرفت جمهوریت می رود تا در نزد صاحب اصلی آن، یعنی مردم نیز بی اهمیت جلوه داده شود. ‏

نتایج چانه زنیهای رهبران ائتلاف با رهبری نظام هر چه که باشد در واقع بهترین ملاک سنجش اعتقاد نظام به حاکمیت ‏مردم ایران در این مقطع از تاریخ است. رهبری به عنوان قدرت تمام و کمال و محیط بر قانون اساسی، تنها‎ ‎شخصی ‏است که درمان زندگی جمهوریت بیمار نظام را می تواند به سرانجام برساند. آقایان هاشمی و خاتمی و کروبی اگرچه ‏اهل درمانند اما هیچگاه داروی مورد نیاز را نداشتند و نخواهند هم داشت. ایشان مطیعند و وفاداربه نظام و رهبری، اگر ‏چه نگران آینده نظام. دغدغه آنان حفظ آبروی نظام است و این نظام در "رهبری" آن معنی پیدا می کند پس رضایت ‏رهبری در تمام امور، اهم مهمات است. ‏

بی اثر کردن مفهوم جمهوریت در ساختار سیاسی امروز کشور گامی است به سوی تاکید بیشتر بر اصولگرایی ‏اسلامی. این تفکیک، مقدمه بحرانهای سیاسی و داخلی آتی کشور هم خواهد بود. تکیه نظام بر درخت کهن اسلام آنقدر ‏سنگینی خواهد کرد تا این درخت روزی اززمین ذهن مردم کنده شود. مذهب و دینداری مردم ایران اگر چه ریشه ای ‏در اعماق تاریخ دارد اما هیچگاه چنین تلفیق انحصارطلبانه ای را تجربه نکرده بود. در این ساختار مذهبی و ‏ایدئولوژیک، سیاست و قدرت طلبی عده ای آنچنان آشکار است که حتی حرمت و آبروی شخصی یاران و همسنگران ‏دیروز خود را در نظر نمی گیرند. اخلاق سیاسی در نگاه لیبرالیسم و دموکراسی غربی، بارها بیشتر از مدعیان ‏خداترس اصولگرای امروز ایران ارج نهاده می شود.‏

اما تن برهنه سیاست هیچگاه با چادر مذهب و اعتقاد پوشیده نشده است، نمی شود و نخواهد شد. دروغ و کلک و حیله ‏را نمی توان به نام خداوند و انسانهای صاحب آبرویش به خورد مردم داد. حاکمیت اسلامی بدون چرخ مردمسالاری، ‏راهش دشوار و پر مخاطره است. نسل جوان امروز ایران آشکارا عاصی از این همه تظاهر و فریب، در جستجوی ‏واقعیات زندگی است و دلنگران فردای تهی از حقیقت اش. نمی توان به امید بهشت و رستگاری در فردای آخرت، شکم ‏گرسنه امروزش را فریفت. ‏

چرخ حکومتها روی دوش مردم می چرخد اما رابطه حاکم و مردم، رابطه حاکم و محکوم نیست. قدرت سیاسی ودیعه ‏ایست نسیه و قابل مطالبه از طرف مردم. این انتخابات هنوز شکل نگرفته چه درسهای مهمی را یادآور ما می شود. ‏حضور و یا سکوت در این انتصابات دیگر به مهمی پیامدهای فردای آن نیست. منتصبین سیاسی مجلس هشتم به سختی ‏خود را مسئول حفظ جمهوریت نظام می دانند و اصل را بر اساس اشاره رهبری به پر رنگ کردن اسلامیتش خواهند ‏گذارد. ‏

این راهکار رهبری شرایط دعوای فردای نسل من را با مدعیان اسلامگرایی که خود را "حق" می پندارند و دیگران ‏را "شر" بیشتر و بیشتر فراهم می آورد. عده ای که کلامشان را کلام خداوند می دانند و عملشان را عین دیانت پیامبر ‏آن، دیگر راهی برای رد سیاستهای اشتباه این حاکمیت نمی گذارند و آنوقت برای اثبات اشتباهتشان، یا باید دشمن ‏خداوند و اسلام شد یا عالم و زاهدی هزار بار علامه تر و مسلمان تر از آقایان. ‏

حاکمیت مذهبی امروز ایران اگر تثبیت اش را در وداع با جمهوریت محقق می داند، حرفی نیست و البته توانی هم برای ‏مقابله با این خواست اساساً مهیا نیست اما چراچنین شتابان و آشکارا؟ مگر اصلاحات حکومتی دوره های قبلی چقدر ‏جدی و حراس برانگیز بوده که چنین رفتاری را از اصولگرایان شاهدیم ؟ مگر اصلاحات و پرچمداری آقای خاتمی و ‏یارانش چقدر از معیارهای حاکمیت اسلامی فاصله داشت که برای مهارش چنین شتابی لازم باشد؟ ‏

اصلاحات پر حرف و حدیث حاکمیت، شفا که نکرد هیچ، حالا بلای جان اصل جمهوریت هم شده است. کسانی به جای ‏عمل به اصلاحات چنان بلند شعار دادند که هم مردم را به عنوان حامی از دست دادند و هم اصولگرایان را به عنوان ‏مدعی، مجاب ساختند که چیدن کامل بساط جمهوریت را در دستور کار خود قرار دهند. ‏

باور اصولگرایان قابل فهم است و تلاششان قابل تحسین. آنان می دانند که چه می خواهند و برای کسب آن از هیچ ‏کاری دریغ نخواهند کرد. اما اصلاح طبان چطور؟ به نظر می رسد باور متزلزل آنها به دموکراسی به روش غربی و ‏تلاش صادقانه شان برای برقراری مردمسالاری اسلامی و بومی نتوانست نه مردم را راضی کند و نه رهبری را وفقط ‏طنابی شد به گلوی جمهوری خدا بیامرز. ‏

اصلاح طلبی هم اصولگرایی خود را می طلبد. حرمت و آبروی اشخاص در زیر درخت نوگرای جمهوری هر چه ‏بیشتر ریخته شود بهتر است. چرا که می توان افراد را بخاطر عدم التزام عملی به اصل ولایت فقیه، دین اسلام و نظام ‏سیاسی امروز ذبح اخلاقی کرد اما نمی توان آنان را از حقوق اجتماعی و سیاسی شان برای همیشه معاف نمود. ‏

به نظر می رسد چاقوی اصولگرایی بر گلوی اصلاحات نیست بلکه گلوی خود را می برد، یاران و باورمندان دیروزش ‏را با واقعیات ماهیتش آشنا می سازد و راه آبیاری درخت نو پای مردم سالاری را بیشتر هموار می کند. این نهال ‏خشکیده در گرمای تعصب و انحصار، امروز بیشتر از هر روز دیگر سیراب می شود، شاید خارج از باغ ولایت اما به ‏باغبانی صاحب اصلی اش یعنی مردم، می رود تا رشد کند و تنومند شود برای فردای ایران.

این مقاله از آقای فرید طلایی امروز 17 بهمن ماه 86 روزنامه الکترونیکی روزآنلاین به آدرس منتشر شده است. چون حرف دل من بود که به شیوایی بیان شده بود اینجا قرارش دادم و هم که در دفتر ما نیز ثبت آید.

www.roozonline.com

شنبه 3 آذر ماه سال 1386
یاور از ره رسیده با من از ایران بگو
از فلات غوطه ور در خون بسیاران بگو
باد شبگرد سخن چین پشت گوش پرده هاست
تا جهان آگه شود بی پرده از یاران بگو
با من از ایران بگو
شب سیاهی می زند بر خانه های سوگوار
از چراغ روشن اشک سیه پوشان بگو
پرسهء یاس است در آباد این پتیاره گان
از زمین از زندگی از عشق از ایمان بگو
سوختم آتش گرفتم از رفیق و نارفیق
از غریب و آشنا یاران هم پیمان بگو
ضجهء نام آوران زخمی به خاموشی نزد
از خروش نعرهء انبوه گمنامان بگو
قصه های قهرمانان قهر ویرانگر نداشت
از غم وخشم جهانساز تهی دستان بگو
با زمستانی که می تازد به قتل عام باغ
از گل خشمی که می روید در این گلدان بگو
یاور از ره رسیده با من از ایران بگو
از فلات غوطه ور در خون بسیاران بگو
باد شبگرد سخن چین پشت گوش پرده هاست
تا جهان آگه شود بی پرده از یاران بگو
با من از ایران بگو

این قطعه ، شعر ترانه ای ست با همین نام که داریوش خواننده میهن پرست کشورمان در آلبوم "آهای مردم دنیا " خوانده است.

برای گوش کردن آهنگ به این آدرس بروید:
http://www.iransong.com/song/1135.htm


دوشنبه 21 آبان ماه سال 1386


فریاد

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ، گ
گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 3 آبان ماه سال 1386
"ما چون مسلمان هستیم، نمی توانیم دروغ بگوییم"
آقای احمدی نژاد در مصاحبه با شبکه CBS آمریکا

س- به نظر شما کجای این جمله اشکال دارد؟

الف : هیچ اشکالی ندارد و کاملن درست است .
س- بر چه مبنایی؟ در اسلام این گزاره صدق می کند یا در مسلمانان؟
الف- چی؟
س- هیچی عزیزم ، راحت باش.


ب : صحیح است ولی تبصره دارد و آن اینکه شما می توانید مسلمان باشید و فقط به وقت مصلحت دروغ بگویید .
س- خب همه به وقت مصلحت دروغ می گن دیگه .
ب- مهم است بل احکام دارد که چه کسی تشخیص مصلحت می کند.
س- آهان ، بازم ما باید منتظر حکم شما باشیم تا راه از چاه باز شناسانید. ا
ب- بله عزیز برادر هر چه فرد عالم تر باشد و در جبهه حق علیه باطل و اسلام علیه کفر و بی بند و باری و بی اخلاقی فعال تر باشد و یا در این راه مسؤلیت بیشتری بر دوش گرفته باشد بیشتر حق دارد که مصلحت بینی بیشتری کند و دایره مصلحت بینی اش نیز وسیع تر است .
س- یعنی تا چه حد وسیع تر می شود ؟ آیا می تواند قانون ، اخلاق ، شرع و حتا قول و وعده هایی را که داده یا قراردادها و پیمان هایی را که بسته ، منکر شود یا نقض کند؟
ب- حدی ندارد. ببین جدل نکن پسرم. به خاطر حفظ اسلام و مسلمان ماندن جماعت محتاج هدایت اگر باشد مجاز می باشد و البته باز هم تاکید می کنم بستگی دارد که عامل کیست ، چه کسی ست که دارد این می کند. و خداوند شما را هم هدایت فرماید اگر قابل هدایت هستید و اگر خیر که ...
س- خب این مصلحت که حدی هم ندارد و مرزی از اخلاق حداقلی را هم ندارد فقط در گفتار است. هان؟
ب- نخیر . همه جا مصلحت حرف اول را می زند چه در عمل چه در سخن ! حتا در شنیدن .
س- در شنیدن هم؟
ب- بله. آنجا که به نفع اسلام و ایمان نباشد نه می شنوی و نه اجازه می دهی که مسموع شود یا به سمع کسی برسد.
س- پیش از این بیش از این حیا می کردی و این گونه سخن، در خفا می گفتی.
ب- همی گویم و گفته ام بارها ، اسلام برای همه چیز برنامه دارد ، چه به وقت ضعف و چه وقتی که به حول و قوه الهی در قوت هستیم.
س- پس شما که همیشه سر بر آسمان دارید و دل تنها در گرو حق یک فاتحه مع الصلوات با عجل فرجهم نثار روح ماکیاول کنید.
ب- حتمن . بسم ا... ...
س- ممنون حاج آقا.
ب- استغفر ا... و اعوذ بالله من همزات الشیاطین و حزب ا... هم الغالبون.


ج – بگو چه اشکالی نداره؟
س- حالا تو بگو چه اشکالی داره !!
ج- می گم که تو بگو کجاش اشکال نداره؟
س- عجبا ! آقا سؤال را با سؤال جواب نده ، نپیچون دیگه، بگو!
ج – در کار ما از پیچ چاره نیست ولی سربسته می گوییم .
س- خواهش می کنم. بفرمایید.
ج- دارای اشکالات ادبی ، تاریخی ، تجربی ، عینی ، واقعی و مثالی و از همه مهمتر فلسفی ست . اصلن فکر نمی کنم با اصول اولیه منطق هم سازگار باشد که البته نیست.
س- برو بابا تو از اولش هم نمی خواستی جواب درست به ما بدی وگر نه جیم نمی شدی وسط این همه گزینه !


د- همه موارد.
س- آخه چطور؟ این جوابا که همه با هم متناقضن!
د- چون حقیقت واحد بوده ولی افتاده شکسته و الان هر کسی یه تکه اش رو برداشته و کلن همه چی نسبی شده و اصولن پاسخ هر فردی به هر سوالی بستگی به حالات روحی روانی ، شرایط کودکی و نوجوانی و عقده های ادیپ و قس علی ذلک و یه چیز دیگه ، مخصوصن به منافع فرد و اقتضاؤات زمان و مکان دارد.
س- خسته نباشید.ا

پنجشنبه 3 آبان ماه سال 1386
خبر چند خط بیش نبود: "زهرا بنی عامری، پزشک عمومی، متولد بیست و پنج مهر پنجاه و‎ ‎نه . ورودی مهر ماه 77 دانشگاه تهران . روز ‏پنج شنبه یک روز پیش از‎ ‎عید فطر در پارک مردم روبروی دانشگاه بو علی سینای همدان به جرم همراهی با پسر‎ ‎جوانی به اسم حمید ‏بازداشت می شود. به بازداشت گاه منتقل می شود به مدت بیش از 48‏‎ ‎ساعت در بازداشت می ماند و دو روز بعد جسد حلق آویز شده وی ‏در بازداشتگاه پیدا می‎ ‎شود. مسوولان می گویند وی با استفاده از یک پرچم تبلیغاتی اقدام به خود‎ ‎کشی کرده است."

مسؤلان از خدا بی خبر و از انسانیت نابرده هیچ رسم و نشان می گویند آنجا همیشه پر است از سندلی و پارچه های تبلیغاتی!!!!!!!!!!!!!
آری شماها همیشه همه جای این مملکت را مسلخ جوانان ما، قربانگاه آرزوهای ما، مسلخ اعتبار ، آبرو ، تاریخ و تمدن ما کرده اید. دست مریزاد.

و حالا کسی در همدان، تقدیم به زهرا و تمامی کسانی که در زندانها، بیگناه جان دادند، می سراید:‏

‏"‏‎ ‎تو می گویی که قتل قوم سرگدان دروغه / هزاران تن درون کوره ی سوزان دروغه
‏ گلوله در دل مادر که نوزادش به آغوش / نگاه کودکی بر مادر بیجان دروغه
اروپا و زمستانی دراز و سرد سوزان / تن عریان زنهای بدون جان دروغه
تمام گاز سمی در دل شبها دروغه / سرشک کودکان زخمی و حیران دروغه
جوان و پیر کودک در صف تیر و گلوله / یتیمان بجا مانده از این یاران دروغه
تو می گویی بنای سرد اردوگاه ارشلیک / وبانگ چکمه بیداد سربازان دروغه
خروش ناله غمگین ملیونها یهودی / به خونین خاک نازی پرور آلمان دروغه
ولی ایا ستم بر ملت ایران دروغه / به نام دین به دار افکندن یاران دروغه
به جرم حق نوشتنها قلم را سر بریدن / بگو هر روز قتل روشن اندیشان دروغه
زن ایرانی در فصل نبردی نابرابر / برویش آن حجاب تیره پوشاندن دروغه
بگو ایا بزور تیغ و تهدید چاقو / بزندان بردن ازادی ایران دروغه
تو می گویی و لیک هر مرد آزاده بداند / که گفتار حقیر حاکم نادان دروغه" [بابک اسحاقی]

چهارشنبه 18 مهر ماه سال 1386

پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری

چیست؟

پاسخ داد:

بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مقام آتن صعود کنم و با صدای بلند به

مردم بگویم : ای دوستان چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سالهای زندگی

خود را به جمع کردن ثروت و سیم و طلا می گذرانید در حالیکه آنگونه که باید و شاید

در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید,

همت نمی گمارید؟
سه شنبه 10 مهر ماه سال 1386
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد

" اما حاجی میرزا حسن او یکی از ملازادگان تبریز می بود، و در جوانی به بیروت رفت و در آنجا دبستانها را دید و شیوه آموزگاری آنها را یاد گرفت و چون به تبریز بازگشت بر آن شد که دبستانی به شیوه آنها بنیاد گزارد، و در سال 1267 خ (1305 ه.ق) بود که به این کار پرداخت، بدینسان که به شیوه مکتبداران، مسجدی را در ششکلان گرفت، و هم به شیوه آنان شاگردان را به روی زمین نشاند. چیزی که بود به جلو ایشان پیش تخته نهاد، و الفبا را به شیوه آسان و نوینی (شیوه ای که امروز هست) آموخت، و از کتابهای آسان درس فارسی گفت، و شاگردان را پاکیزه نگه داشت، و در آمدن و رفتن به رده گزاشت، و پس از همه یک تابلویی که نام «مدرسه رشدیه» به روی آن نوشته بود بالای در زد. با آنکه چیزی از دانشهای نوین نمی آموخت، و پروای بسیار می نمود، باز ملایان به دست آویز آنکه الفبا دیگر شده و یک راه نوینی پیش آمده ناخشنودی می نمودند و سرانجام او را از مسجد بیرون کردند. چند سال بدین سان از جایی به جایی می رفت و به هر کجا ترشرویی ها از مردم می دید تا حیاط مسجد شیخ الاسلام را که خود مدرسه کهن بوده گرفت و با پول خود اطاق های پاکیزه ای ساخت، و آنجا را دبستان گردانیده و شاگردان هم گرد آمدند. دیرگاهی در اینجا بود ولی چون ملایان ناخشنودی می نمودند روزی طلبه ها به آنجا ریختند، و همه نیمکتها و تخته ها را در هم شکستند و دبستان را به هم زدند."

این روایت احمد کسروی است از آغاز دبستانها در ایران در کتاب ارزشمند "تاریخ مشروطه ایران" که در رویه 78 آمده است ولی قصه در همین جا پایان نمی گیرد، میرزا حسن به قفقاز و مصر میرود تا وقتی که امین الدوله به والیگری آذربایجان می رسد و از می خواهد که برگردد و به کارش ادامه دهد. او بر می گردد چرا که هدف زندگانی اش را برپا کردن این نهاد نهاده بود، ولی ملایان از ناخشنودی و سنگ اندازی دست بردار نیستند. بارها دبستانش را می گشاید، می ریزند می زنند می شکنند می بندند و می روند ولی این مرد از پای در نمی آید و این قصه گو اینکه سر دراز دارد :

"... و از آن سوی ملایان هنوز دلتنگی از دبستان ها را فراموش نکرده بودند، و همه این رنجیدگیها را روی هم ریخته و چنین گفتند: « می باید مسیو پریم برود، و میخانه ها و مهمانخانه ها و مدرسه ها بسته شود».
مسیو پریم یکی از بلژیکیان و سرگمرک آذزبایجان می بود، و مهمانخانه ها چون چیز نوینی می بود و ارمنیان و قفقازیان باز کرده و در آنها باده نیز می فروختندی ملایان دشمنی می داشتند. مدرسه ها نیز همان دبستانهاست که این زمان چند تا در تبریز برپا می بود.
دو روز به این عنوان بازارها بسته و شور و غوغا می رفت. محمد علیمیرزا که ولیعهد دولت و سررشته کارهای آذزبایجان به دست او می بود ناگزیر شده «دستخط»ی فرستاده بدینسان:
« مجتمعین مسجد شاهزاده، الساعه مسیو پریم را روانه گردانیدم و دستور دادم میخانه ها، مهمانخانه ها، و مدرسه ها را ببندند، شما متفرق شوید».
همین که این نوشته خوانده شد طلبه ها بیرون ریختند، و میخانه ها، و مهمانخانه ها، و دبستانها را تاراج کردند و آشوب و غوغای بزرگی برپا گردید. . . . این پیشامدها در تیرماه 1282 خ (ربیع الثانی 1321 ه.ق) بود." همان کتاب رویه 86 و 87 .

اما این بار و این دشمنی از جنس دیگری بود و تنها آن نبودی که کسروی که درود بر روان پاکش باد پنداشتی و گفتی « و ملایان چنان که عادتشان بود با هر چیز نوینی دشمنی می نمودند». محمد ملکی در مقاله ای با عنوان " چرا این همه دشمنی با دانشگاه ها؟" در ریشه یابی مساله به این جا رسیده، نقل قول جالبی را از میرزا حسن رشدیه می آورد که به اندازه کافی گویاست. او می نویسد :

" در یکی از فرارهایش به مشهد، در آنجا هم به مساعدت عده ای، مدرسه ای در خور «دانایی و توانایی اش» دایر کرد، سه سال به پایان نرسیده بود که تکفیرش کردند. می گوید: "موثرترین اسبابها تکفیر من بود اعتنا نکردم. از ورود به حرم مانع شدند، به زیارت از خارج قانع شدم. از ورود به حمامها قدغن کردند، در منزل استحمام کردم. در معابر بنای فحاشی گذاشتند، جز برای مدرسه از خانه خارج نشدم « یکی از آقایان که مقامش عالی تر از لیاقتش است خودداری نتوانست. گفت: اگر این مدارس تعمیم یابد یعنی همه مدارس مثل این مدرسه باشد بعد از ده سال یک نفر بی سواد پیدا نمی شود، آن وقت رونق بازار علما به چه اندازه خواهد شد؟ معلوم است علما که از حرمت افتاد{ند}، اسلام از رونق می افتد. تا مدارس در اروپا به این درجه نرسیده بود، اسلام نصاری را امیدی بود. مدارس که ترقی کرد، دین از رونق افتاد، نصاری بی دین شدند. صلاح مسلمین در این است که از صد شاگرد که در مدرسه درس می خواندند، یکی دوتاشان ملا و باسواد باشند و سایرین جاهل و تابع و مطیع علما باشند." ( خاطرات میرزا حسن رشدیه، به نقل از کتاب مشروطه ایرانی دکتر ماشااله آجودانی، ص 514-515 )"

این بود گوشه ای از داستان دبستان و ما چه می دانیم که آن مرد بزرگ از آن گاه که آهنگ سفر کرد تا دبستان ها را ببیند و شیوه آنها بیاموزد تا آن گاه که برگشت و دبستان بنیاد نهاد تا گاه هایی که تکفیرش کردند، نجسش خواندند و فحش و ناسزایش گفتند چه سختی ها دید و درشتی ها شنید.
هزاران آفرین بر جان پاکش که روشن بود و روشنی آورد، در دل سیاهی چراغ دانش برافروخت و هرگز تسلیم شبخواهی خفاشان نگردید.
ما چون این داستان بدانستیم بر آن شدیم که در خور دانش اندک و توانه کوتاه خود دبستانی بنا کنیم تا خود داستان دبستان ما چه شود کوشش بی دریغ ما و دیده داوری و دست یاری شما را می طلبد. باشد که رهروی باشیم هماننده پیشرو!.

مهرگان روز سال 1387 خورشیدی.